بانوی بی نظیری که
میتواند
از فرسنگ ها فاصله
غم ِ نهان
در چشمانت را بخواند...



به سلامتی همه مادرای گل ...
در آشپزخانه چند بار دستانت را سوزاندی ؟
چندبار دستانت را بریدی ؟
تا من بزرگ شوم و من به جای بوسه بر دستانت هزار بار دلت را شکستم!
مـــــــادرم مرا ببخش .....!



سلامتیه همه مامانایی که هر وقت صداشون می کنیم
میگن: جــــــــــــانم
و هر وقت صدامون میکنن،
میگیم: چـــــــــــیه ؟ هــــــاااا ...؟



♥ اگر خودش خدا نباشد ، چشمهايش خود خداست ...................♥

موضوع :
قصه تموم شده بود که مامان زهرا و مامان الهام تصمیم گرفتند
آشهراد و لناخانومه رو ببرن بیرون
ای بابا !!!!!!!!!!باز هم دریغ از چشم های باز !!!!!!!!!
هر دو هلاک!!!
هر دو خسته!!!!
هر دو توی یه لحظه خوابیدن!!!!

توجه بفرمایید
این تازه اول کار بچه هایی بود که هلاک شده بودند از خستگی
تا پاشون به خونه رسید خوابه از چشم هر دوشون پریدن نمود

بفرمایید... لنا خانم ... کلی هنر از خودش در کرده...

بفرما.... آ شهراد ... غرش های شیرکانه (خنده بود اینجا البته)
زبون کوچیکش هم معلومه

اینم بازی قایم موشک...

حالا نوبت آشهراده

یه بکش بکش جانانه ... که با وساطت؟ وساتت؟ وساتط؟... بی خیال اصلا
با مداخله مامان الهام ختم به خیر شد که........

خدای من ...
رووووووووووووووووووووووووووووووح!!!!!!!!!!!!

نه خیر این دوتا وروجک بودن ...
تو رو خدا ... لنا خانومه بازهم داره هنر از خودش در میکنه...

تا اینکه...
لنا خانومه کله پا شد و اون روی قصه پدیدار شد...

آخه حیف نی ... چلا گریه اخم؟
به خدا تقصیر هیچ کی نبود ...

قهل... قهلم
جالبه که این دختر عمو و پسر عمو هر دو تویه یه مایه حرف می زنن

باورتون میشه؟
این دوتا همون دوتایی بودن که با هم قهر بودن؟!
کاش همیشه آدم بچه بمونه
نویسنده : مامان الهام- مامان زهرا(محصول مشترک)
موضوع :
قصه از کجا شروع شد
از یه شب پر ماجرا ... و بعد ...
وقتی بعد یه گردش شبونه ساعت 1 بعد نیمه شب شد
بچه ها تازه هوس نان داغ کردند و کل شهر و گشتیم و گشتیم و گشتیم
تا نان داغ پیدا شد ولی دریغ...از چشمان بیدار وروجکا

لنا و شهراد در حال خواب دیدن نان داغ....

ادامه قصه سر از باغ وحش در آورد

به بچه ها مون که نون داغ نرسید لااقل به میمون ها چوب شوری رسید

میمون به چه می اندیشد؟
کاش این خانومای مهربون مامان ما بودند!!!!!

وسط قصه به شالیزار رسیدیم که کلی با صفا بود

آخر قصه به انتظار ناهار ....
بالا رفتیم میمون بود
پایین اومدیم ..... نی دونیم والا فقط بازی... شیطونی ...
ناهار بود ...
تموم شد.
نویسندگان: مامان زهرا- مامان الهام!!!!!
موضوع :


تولد شماره 3 خونه بابا محمود بود انگار بد جوری از تولد خوشت اومده ول کن ماجرا نیستی.








